تبليغاتX
روزمرگی های یک زن
یادداشت های روزانه و شخصی
 

اس ام اس اومده براش علائم تب کنگو :

سردر-بی حالی- ضعف- تب .......خونریزی از گوش و بینی و....

بلافاصله تلفن زده:

من تب کنگو ندارم؟آخه دیروز کباب خوردم و امروز خیلی بی حالم!!!

هر کسی یه جور وسواس داره!

 

 

+ نوشته شده در  91/02/28ساعت 12:21  توسط افسانه | 
 

-یاد باباجونم بخیر همیشه می گه:مهمان حبیب خداست! ببینید چطور وقتی می خواد مهمان بیاد می افتن به نظافت خونه؟

امشب مهمان دارم  از دیشب دارم تو خونه نوک می زنم زمین چیز برمی دارم ....جابجا می کنم

 

+ نوشته شده در  91/02/28ساعت 6:18  توسط افسانه | 
 

گور بابای رژیم

رژیم مال کسیه که خیلی شیک و پیک ! برنامه کاری و زندگی و غذایی مرتبی داره

نه من که:از صبح تو اداره فرصت نشد یه لقمه نون و پنیرم رو بخورم.

ظهر هم از کتلت اداره بدم میاد. فقط یه کم گوجه و خیار شور خوردم

نرسیده به خونه بدو بدو رفتم مدرسه مهدی جلسه.

غروب رسیدم خونه به حال غش و ضعف....

......

.

.

تا خرخره سبزی پلو و کنسرو ماهی خوردم! دیگه آخر کار به ضرب آب می دادم پایین

دارم می ترکم

+ نوشته شده در  91/02/25ساعت 20:52  توسط افسانه | 
 

خر کیف:  شب از خواب بیداری بشی بعد ببینی تازه ساعت ۲ نیمه شبه و تو هنوز کلی تا صبح وقت داری که بخوابی

خر شانس: شب از خوب بیدار بشی و ببینی ساعت ۵ صبح هست و ۴۰ دقیقه دیگه باید برپا بزنی

 

+ نوشته شده در  91/02/24ساعت 21:23  توسط افسانه | 
 

دیروز قبل از آزمون دواطلب های کناری ام پرسیدن:

شما خوندی؟قبول می شی؟

گفتم: اگه شما همه منفی بزنید و من صفر درصد بزنم......آره  قبول می شم

بیایید برای یک انسان در عنفوان سالمندی!! فداکاری کنید و نذارید حسرت به دل از این دنیا بره

 

+ نوشته شده در  91/02/24ساعت 6:53  توسط افسانه | 
 

امروز کنکور ارشد داشتم

خیلی حرف های نهفته تو جمله بالا هست که فقط خودم حسشون می کنم.

توکل به خدا

+ نوشته شده در  91/02/23ساعت 17:14  توسط افسانه | 
 

یک داستان جالب:

برای تهیه گزارشی برای روزنامه صبح وارد بیمارستان روانى شدم،از روانپزشکی پرسیدم شما چطور می‌فهمید که یک بیمار روانى به بسترى شدن در بیمارستان نیاز دارد؟

روان‌پزشک گفت: ما وان حمام را پر از آب می‌کنیم و یک قاشق چایخورى، یک فنجان و یک سطل جلوى بیمار می‌گذاریم و از او می‌خواهیم که وان را خالى کند.

من گفتم: آهان! فهمیدم. آدم عادى باید سطل را بردارد چون بزرگ‌تر است.


روان‌پزشک گفت: نه! آدم عادى درپوش زیر آب وان را بر می‌دارد. شما می‌خواهید تختتان کنار پنجره باشد!؟

+ نوشته شده در  91/02/19ساعت 22:33  توسط افسانه | 
 

من زمانی که کارت ترافیک نداشتم:

-نصفه مسیر اداره از تو کوچه و پس کوچه ها طی می شد

-دیدید بچه مدرسه ای ها که موقع درس پرسیدن خودشون رو مشغول کتاب و دفتر نشون می دن! تا چشم تو چشم معلم نشن  منم موقع دیدن پلیس خودم رو سخت مشغول آینه ها و درگیر رانندگی می کردم

-حرکت از لاین های وسط.لابلای ماشین ها.ترجیحا در پناه اتوبوس واحد

امروز با کارت ترافیک:

تمام مسیر تو خیابان اصلی و سر بالا و اعتماد به نفس و...

 

+ نوشته شده در  91/02/19ساعت 21:35  توسط افسانه | 
 

بعضی وقت ها یکی دو مورد مشکلی که پیش میان باعث می شن دیگه همه چی برات به صورت مشکل دیده بشه

حتی پاشنه ی کفش

حتی بلندی و کوتاهی شلوار برات اعصاب خرد کن باشه

.

.

.

برم زودتر.باید قبل از اداره بنزین هم بزنم

 

+ نوشته شده در  91/02/19ساعت 7:6  توسط افسانه | 

 

-تا حالا دقت کردین وقتی سگ میشیم هیچکی دوستمون نداره ...ولی وقتی خر میشیم همه عاشقمون میشن...؟؟


-تا حالا دقت كردين وقتي داد ميزنيم احمق حداقل ده نفر برميگردن نگاه ميكنن؟

(قسمتی از یه ایمیل بود)

 

 


 

+ نوشته شده در  91/02/16ساعت 23:55  توسط افسانه | 
 

همون بهتر که من هر روز تا عصر سر کار باشم!

والا از ظهر شروع می کنم تلفن زدن به تو که..... بیا خونننننننننننننننننننننه حوصله ام سر رفتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتته

 

 

+ نوشته شده در  91/02/15ساعت 12:11  توسط افسانه | 
 

این مقاله رو الان تو نت خوندم.بخونید و استفاده ببرید.

نوشته های داخل پرانتز نقد شخص خودم هست:

۶ نكته برای آرام کردن شوهران خشمگین

۱ - نگذارید همسرتان درگیر خشم خود گردد. اگر دیدید عصبانی است، او را تنها بگذارید. اگر فكر می كنید كه مسئله خاصی باعث عصبانیت همسرتان می شود، از طرح آن موضوعات اجتناب كنید. (خوب یاد می گیره که هر وقت می خواد ما رو از طرح موضوعات غیر دلچسب!! منصرف کنه می زنه به راه عصبانیت! )

۲ - عصبانیت به آسیب های فیزیكی و عاطفی می انجامد. با شوهرتان لجبازی نكنید. در عوض سعی كنید راه هایی برای درك و حمایت او بیابید.(روز به روز لوس تر کنید یادش هم بدید که هر وقت خواست حمایت بشه جیغ و داد راه بندازه)

۳ - شما باید درون خودتان را مورد تجزیه و تحلیل قرار دهید. باید به این فكر كنید كه چرا همسرتان عصبانیت خود را برسر شما خالی كرد. غر نزنید، زیرا نتیجه ای جز انفجار عصبانیت و بدتر شدن شرایط ندارد.(یعنی خفه باشید و همیشه حس مقصر بودن رو با خودتون یدک بکشید)

۴ - طوری رفتار كنید كه همسرتان با شما احساس راحتی كند. شما می توانید انفجار خشم همسرتان را با برقراری ارتباطی درست با وی، خنثی كنید. گفت و گو با همسرتان به هیچ وجه او را ناراحت نخواهد كرد. پس از اینكه با او گفت و گو كردید، درخواهید یافت كه همه چیز به حالت عادی بازگشته است. این زمان مناسبی است تا با شریك زندگی خود روبه رو شوید.(رااااااااااااااااحت بذارید تو دعوا هر چی می خواد داد بکشه و هتاکی کنه.شک نکنید حرصش که خالی شد همه چیز به حالت عادی بر می گرده)

۵ - شوهرتان را درك كنید. درك شما از او طغیان خشمش را كمتر می كند. در ضمن شنونده خوبی باشید.(سر پایین! آماده ی تو سری خوردن)

۶ - اگر متوجه شده اید كه شوهرتان بیش از اندازه عصبانی می شود، می توانید از یك متخصص كمك بگیرید. از او بخواهید كه خود را متعهد به انجام برنامه های مدیریت خشم نماید.(یا متخصص هم می گه همینه که هست.یا همسرت نمیاد پیش متخصص.یا تازه می فهمه چقدر تو روی عصبانیتاش حساسی .بدتر رگ خواب میاد دستش .یا ....)

طبق این روش ها کلا هنگام عصبانیت شوهرتون اونو بذارید رو سرتون و حلوا حلواش کنید و خودتون هم سعی کنید عمیقا نقش یه قربانی رو ایفا کنید.اگر هم هنرپیشه ی خوبی نیستید کلاس های بازیگری می تونه کمک موثری به شما بکنه.

روز به روز این جنس مخالف لوس تر و از خود ممنون تر می شن.
علتش هم اینه که بیشتر این مقالات توسط خود آقایون !! نوشته می شه
نون به هم قرض می دن.هندوانه برای هم قاچ می کنن....

در کولی دادن موفق باشید عزیزان من

(کامنت هم نمی خوام.چون کاملا مشخصه خانم ها موفق هستن و آقایون مخالف)


 

+ نوشته شده در  91/02/14ساعت 15:5  توسط افسانه | 
 

آجی می گه:دوست دارم قهوه یا نسکافه درست کنم کسی هم پیشسم باشه با هم بشینیم بخوریم و گپ بزنیم.

می گم: اتفاقا من دوست دارم قهوه درست کنم بشینم تک و تنها تو سکوت و تفکرات تنهایی...

حکمت خدا هست دیگه! تو دختر داری و دو تا دخترات همیشه کنارت.

من پسر دارم و....

اگه روحیات من و تو غیر از این بود هر دو دق کرده بودیم تا حالا!

.

.

.

با همه ی این حرف ها من دو تا عروس می خوام که مثل دو تا دختر نداشته کنارم باشن و بهشون عشق بورزم....

 

+ نوشته شده در  91/02/14ساعت 14:34  توسط افسانه | 
 

بعضی ها کلا تو تربیت شون گفتمان آدم وار ! و منطقی تعریف نشده!
عادت دارن با داد کشیدن حرفشون رو بزنن
حالا اگه تو بخوای با آرامش و منطق باهاشون حرف بزنی.... کو گوش شنوا؟کی گوش می ده؟
کلاهت پس معرکه هست
اینجاست که تو هم باید یه داد و هواری بشی مثه خودش تا اون وقت به حرفت گوش بده!
گند بزنه به هر چی خانواده وحشی و سگ صفته
که یه همچین توله هایی پس می اندازن


 

+ نوشته شده در  91/02/13ساعت 21:28  توسط افسانه | 
 

اگر از مایکروفر استفاده میکنید این مطلب بسیار مهم را بخوانید   
  
 یک فرد 26 ساله جهت درست کردن یک فنجان قهوه، یک لیوان آب را در مایکروفر قرار داد(کاری که قبلا بارها انجام داده بود). دقیقا نمیدانم چه زمانی را روی دستگاه تنظیم کرد اما و به من گفت که قصد داشته آب به جوش برسد . وقتی که دستگاه خاموش میشود، ایشان لیوان محتوی آب را از مایکروفر خارج میکند. او میگوید وقتی لیوان را برداشتم آب نمیجوشید، اما بلافاصله تمام آب داخل لیوان بصورت انفجاری به صورتش پاشیده شد و لیوان سالم و خالی در دستش باقی ماند تازمانی که او لیوان را زمین انداخت .  تمام صورتش تاول زد و دچار سوختگی درجه یک و دو گردید، به گونه ای که ممکن است جای زخمها بر صورتش بماند. همچنین ممکن است بخشی از بینایی چشم چپ ایشان از دست برود. زمانی که ایشان در بیمارستان بود، پزشک معالج ایشان گفت که موارد
  دیگری مشابه اتفاقی که برای ایشان افتاده مشاهده کرده است و هیچگاه نباید آب خالص را به تنهایی در دستگاه مایکروفر قرار داد. اگر قصد گرم کردن به این روش را داریم باید حتما چیزی درون لیوان قرار داده شود تا انرژی کسب شده توسط آب پخش گردد . مثلا یک همزن چوبی یا چای کیسه ای یا چیز دیگر. اما به هر حال بهترین راه جوش آوردن آب استفاده   از کتری است و نه مایکروویو . 

  توضیح: یکی از افرادی که این مطلب را توسط ایمیل دریافت کرده گویا برای تایید صحت   مطلب فوق به شرکت جنرال الکتریک طی ایمیلی آن را گزارش میدهد .  پاسخ شرکت جنرال الکتریک: از تماس شما متشکریم. خیلی خوشحال میشوم که بتوانم به شما کمکی کنم. ایمیلی که شما دریافت کردید صحیح است. آب یا هر مایعی که اشعه ی مایکروویو کسب میکند و به دمای جوش میرسد الزاما همیشه به حالت جوشش حباب نمایان نمیشود  ( و قل قل نمیکند). بلکه ممکن است دمای بسیار زیادی کسب کند اما همچنان بیحرکت و بدون حباب بماند و قل قل نکند   مایع یا آبی که دمای فوق العاده زیاد را توسط امواج مایکروویو کسب میکند ممکن است پس از حرکت دادن و یا هم زدن و یا مثلا قراردادن چای کیسه ای در آن به حالت ظاهری جوشیدن برسد و قبل از آن هیچ نشانه ای از جوشیدن و دمای بالا از خود نشان ندهد .  برای جلوگیری از این اتفاق و جلوگیری از صدمه دیدن هرگز هیچ مایعی را به اندازه یک لیوان، بیشتر از دو دقیقه در مایکروویو قرار ندهید. همچنین بعد از خاموش شدن مایکروفر اجازه دهید سی ثانیه مایع همچنان در مایکروفر باقی بماند و آن را قبل از سی ثانیه بیرون نیاورید .
  اگر این مطلب را برای دوستانتان بفرستید شاید نجات دهنده ی جان آنان باشید.

 

+ نوشته شده در  91/02/13ساعت 0:43  توسط افسانه | 
 

روزم گرامی باد

اینم یه شاخه گل برای خود شیفتگی امشبم

 

 

+ نوشته شده در  91/02/12ساعت 22:29  توسط افسانه | 
 

آروم کرکره رو بکشید روی تصویر:

http://www.blogoscoped.com/files/stripes.html

 

+ نوشته شده در  91/02/11ساعت 22:56  توسط افسانه | 
مادرم اي بعد از خدا يگانه ترين .......

قلم را ياراي بيان عشق من نيست ...بگذار بر دستان مهربانت بوسه زنم ...بر گامهايت گل بريزم ...نگاهت را در نور غرق کنم ونامت را بر تنديس شقايق بنگارم ...

اگر آسمان بر تو ستاره ببارد ...اگر ماه وخورشيد را بر در گاهت به سجده در آرم  باز هم در مقابل مهر بانيت چه  بي مقدارم...بگذار نگاهت را با صميميت نظاره

کنم.....که هميشه عمر پاسدار تنهاييم باشي....

 

+ نوشته شده در  91/02/10ساعت 7:30  توسط افسانه | 
 

۱) هیچ چیزی اندازه درد و دل کردن و نالیدن از زندگی ات تو رو پیش دیگران خوار و ذلیل نمی کنه . ضمن اینکه با شنیدن مشکلاتت دوستانت غمگین و دشمنانت شاد می شن

۲) هیچ وقت تلاش نکن با حرف و استدلال و تو سر خودت زدن بی گناهی ات رو به دیگران ثابت کنی.بدتر سبک می شی.با رفتار مناسب هم حقیقت رو نشون بده هم شخصیت خودت رو حفظ کن

۳) هیچ وقت گله و شکایت از کسی نکن.گله کردن آدمی رو سبک می کنه

۴) هیچ وقت به روی خودت نیار که فهمیدی فلانی کم محلت کرده و داره بهت بی احترامی می کنه.بذار تو خماری اش بمونه که چرا تو عین خیالت نیست .باور کنید با این کار چنان می سوزه که حد و حساب نداره

 

 

+ نوشته شده در  91/02/09ساعت 16:28  توسط افسانه | 
این دو مطلب با ایمیل رسیده :

۱-نام بلندترین برج دنیا
برج زهرماراست که گاهی انسانها برای دیگران میسازند...


۲-به کسانی که به شما حسودی میکنند احترام بگذارید...؟! زیرا اینها کسانی هستند که از صمیم قلب معتقدند شما بهتر از آنان هستید.

+ نوشته شده در  91/02/09ساعت 7:26  توسط افسانه | 
 

امروز تو سایت های خبری از مرگ دلخراش 5 نفر از اعضای یک خانواده نوشته بود.
چپ کردن ماشین و از بدشانسی افتادن دقیقا داخل کانال آب و خفگی همه اعضای خانواده
پیش چشم مردم و از هیچ کسی کاری برنیامده
به علیرضا گفتم:خدا کنه وقتی اجل آدم می رسه با یه مرگ بی دردسر و راحت برسه.
هم خود آدم کمتر عذاب ببینه(البته ظاهرا.چون عذاب جان دادن ظاهری نیست)
هم اطرافیان جیگرشون کباب نشه با یادآوری نحوه ی فوت عزیزشون.
.
.
.
دم غروب تپش قلب بدی بهم دست و برای اولین بار فشار خونم رفت بالا و...
گفتم ای دل غافل! دیدی؟
حالا می میرم بعدش علیرضا همین طور که گریه می کنه برای همه تعریف می کنه که:
خدا بیامرز انگار به دلش افتاده بود.
دم غروب جمعه طلب مرگ آسان رو از خدا داشت

بعدش همه با هم می گن خدا رحمتش کنه  حتما آدم خوبی بوده که مرگش به دلش افتاده بوده

 

 

+ نوشته شده در  91/02/08ساعت 23:12  توسط افسانه | 
 

این مطلب جالب بود.با ایمیل یرام رسیده.شما هم بخونید   :


اعتراف ميکنم بچه که بودم هميشه دلم ميخواس يه جوري داداش کوچيکمو سر به نيس کنم! رفتم بقالي مرگ موش بگيرم آقاهه که ميدونس چه فسقل مشنگيم بجاش آرد بهم داد منم ريختم تو قابلمه نهار! سر سفره وقتي همه شروع کردن به خوردن يهو گريه‌ام گرفت! با چشاي خيس تا ته غذامو خوردم ک همه با هم بميريم!!!!!!!


اعتراف ميکنم تا سنه 13-12 سالگي تحت تاثير حرفاي مادربزرگم که خيلي تو قيد و بند حجاب بود با روسري مي‌شستم جلوي تلويزيون مخصوصا از ايرج طهماسب خيلي خجالت ميکشيدم. زياد ميخنديد فکر ميکردم بهم نظر داره!!

اعتراف مي‌کنم بچه که بودم شبا پيش خواهرم ميخوابيدم وسطاي شب که مطمئن ميشدم که خوابش سنگين شده دستشو مي‌کردم تو دماغم!!

سوار اتوبوس شدم، رفتم تو، قسمت آقايون پيش يه آقايي نشستم و از خستگي خوابم برد، نزديک مقصد ديدم زانوم درد ميکنه فهميدم آقايه کناري 3-2 بار با کيفش کوبيده تو پام تا بيدارم کنه چون ميخواست پياده بشه و من جلوش رو گرفته بودم، خيلي شاکي نگاش کردم، راننده هم بالا سرم بود. آقاهه گفت : ببخشيد خانم 5 بار صداتون کردم نشنيدين، ترسيديم. اعتراف ميکنم براي اينکه ضايع نشم که مثل خرس خواب بودم وانمود کردم که کَر هستم و با زبون کر و لالي و طلبکارانه عصبانيتم رو نشون دادم، مرد بيچاره اينقدررررر ناراحت شده بود 10 دفعه با دست و ايما و اشاره از من معذرت خواهي ميکرد!!

احمقانه ترين کار زندگيم اين بود که سعي کردم مفهوم اي دي اس ال رو برا مادربزرگم توضيح بدم!!

تو عروسي نشسته بودم يه بچه 3 ، 4 ساله اومد يک هسته هلو داد بهم، منم نازش کردم هسته رو گرفتم انداختم زير ميز، چند ثانيه بعد ديدم دوباره آوردش، اين دفعه پرتش کردم يه جاي دور ديدم دوباره آورد!! مي خواستم اين بار خيلي دور بندازمش که بغل دستيم بهم گفت آقا اين بچس سگ نيست! طرف باباي بچه بود!!

اعتراف ميکنم دوره دبستان امتحان جغرافي داشتيم يه سوالش اين بود: تنها قمر کره زمين؟ من هم با اطمينان کامل نوشتم قمر بني هاشم!!!

اعتراف ميكنم بچه كه بودم با دختر و پسر خاله هام لباس كهنه ميپوشيديم ميرفتيم گدايي با درامدش بستني ميگرفتيم كه همسايمون مارو لو داد و كتك خورديم!!

سوم دبستان که بودم يه روز معلممون مدرسه نيومد منم ظهرش رفتم در خونشون که يه کوچه بالاتر از ما بود تکليف شبمو ازش گرفتم.

اعتراف ميکنم به عنوان 1 مهندس ميخواستم ديوار رو سوراخ کنم، شک داشتم که از زير جايي که ميخوام سوراخ کنم سيم برق رد شده باشه، واسه اينکه برق نگيرتم فيوز رو قطع کردم، تازه وقتي ديدم دريل کار نميکنه کلي غصه خوردم که دريل سوخت !!

 

+ نوشته شده در  91/02/07ساعت 22:52  توسط افسانه | 
 

نَصوح مردى بود شبيه زنها ، صورتش مو نداشت و پستانهايى برجسته چون پستان زنها داشت و در حمام زنانه كار مى كرد. او ساليان متمادي بر اين کار بود و از اين راه هم امرار معاش مي‌کرد و هم ارضاي شهوت. گرچه چندين بار به حکم وجدان توبه کرده بود اما هر بار اخگر شهوت، او را به کام خود اندر مي‌ساخت و كسى از وضع او خبر نداشت و آوازه تميزكارى و زرنگى او به گوش همه رسيده و زنان و دختران رجال دولت و اعيان و اشراف دوست داشتند كه وى آنها را دلاكى كند و از او قبلاً وقت مى گرفتند تا روزى در كاخ شاه صحبت از او به ميان آمد.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  91/02/06ساعت 23:16  توسط افسانه | 
 

                       قصه ی(( بی مادر شدن)) ما با غصه ی(( زهرا)) آغاز شد...

   

 

 

+ نوشته شده در  91/02/05ساعت 22:33  توسط افسانه | 
 

نمی دونم چی شد که دستم رفت رو پست جدیدم.همون جون دادن اردک

پاک شد!!

شاید قسمت این بود که اثری ازش نمونه تا هر بار غصه به دلم نیاد

 

+ نوشته شده در  91/02/05ساعت 20:8  توسط افسانه | 
 

۴ بار امتحان دادم!

جای خودم و سه نفر دیگه

اون سه تا قبول شدن

اما خودم نه!

جل الخالق!!

 

+ نوشته شده در  91/02/03ساعت 22:28  توسط افسانه | 
 

مردی به استخدام یک شرکت بزرگ درآمد. در اولین روز کار خود، با کافه تریا تماس گرفت و فریاد زد:

«یک فنجان قهوه برای من بیاورید.»


صدایی از آن طرف پاسخ داد: «شماره داخلی را اشتباه گرفته ای. می دانی تو با کی داری حرف می ‌زنی؟»
کارمند تازه وارد گفت: «نه»
صدای آن طرف گفت: «من مدیر اجرایی شرکت هستم، احمق.»
مرد تازه وارد با لحنی حق به جانب گفت: «و تو میدانی با کی حرف میزنی، بیچاره.»
مدیر اجرایی گفت: «نه»
کارمند تازه وارد گفت: «خوبه» و سریع گوشی را گذاشت

 

+ نوشته شده در  91/01/31ساعت 15:15  توسط افسانه | 
 

برای اولین بار هست که اومده اینجا

یکی دو ساعت کار کرده و می گه:شما دختر ندارید؟!

گفتم : نه! از کجا متوجه شدی؟

می گه: آخه معمولا  خونه ای که دختر داشته باشه به این روز نمی افته...!

 

+ نوشته شده در  91/01/31ساعت 12:25  توسط افسانه | 
 

وقتی استیلت مادر شوهریه  دیگه خیالت راحته که این باد و طوفان ها از رو زمین بلندت نمی کنه

 

+ نوشته شده در  91/01/29ساعت 16:22  توسط افسانه | 
 

دیدید بعضی ها سر نماز که هستن اصلا حواسشون به اطراف و اکناف !! نیست!

توپ کنارشون در بره متوجه نمی شن؟

این آدم ها دو دسته هستن:

۱- یا غرق در نماز و قرب الهی !! هستن

۲- یا غرق در افکار دنیوی و مشکلاتشون !! هستن

ما کدوم دسته هستیم؟

 

 

+ نوشته شده در  91/01/27ساعت 21:13  توسط افسانه | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
اينجا مي نويسم.حرف هايي كه يا كسي مشتاق شنيدن اون ها نيست و يا من مشتاق گفتن براي كسي نيستم....
مي نويسم تا به يادگار بمونه براي عزيزانم...

پیوندهای روزانه
شادانه
فان پاتوق
نیک صالحی
قطار وب گردی
تابناک
سایت الف
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
اردیبهشت 1391
فروردین 1391
اسفند 1390
بهمن 1390
دی 1390
آذر 1390
آبان 1390
مهر 1390
شهریور 1390
مرداد 1390
تیر 1390
خرداد 1390
اردیبهشت 1390
فروردین 1390
اسفند 1389
بهمن 1389
دی 1389
آذر 1389
آبان 1389
مهر 1389
شهریور 1389
مرداد 1389
تیر 1389
خرداد 1389
اردیبهشت 1389
فروردین 1389
اسفند 1388
بهمن 1388
دی 1388
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
آرشيو
آرشیو موضوعی
دل نوشته هاي شخصی
برای خودم
برای همسرم
برای پسرانم
مذهبی
اجتماعی
داستان های آموزنده
دانستنیهای جالب
متن های زیبا
خانوادگی
گوناگون
تست هاي روانشناسي جالب
پیوندها
یه زن مثل همه
من و ام اس
خاطرات من
یادداشت های صحرا
گیلاسی
گلناز و روزهای خاکستری
ذهن نوشته های خانم و آقای اردیبهشتی
یادداشت های یک نیمه مطلقه
روزهای تنهایی من
زیر گنبد کبود
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM