یادداشت های روزانه و شخصی
خوشی زیادی یعنی اینکه بشینی به غصه هاس گذشته ات فکر کنی و براشون غصه بخوری....

 

شاید بهتر بود اسم پست رو می ذاشتم حماقت....

 

+ نوشته شده در  ۹۳/۰۸/۲۲ساعت 15:34  توسط افسانه | 
ااتفاقات پشت سر هم میافتن و تغییرات آدمی رو در موقعیتهای متفاوتی قرار می دن

تغییر شغلی و آرامشی رو که انتظارش روداشتم بهم هدیه شد

خدا رو شکر

دعا می کنم به مافوق محترم که بعد از 2 سال اصرار با استعفام موافقت کرد

 

اما الان دیگه اصلا نمی رسم خاطراتم رو ولو مختصر بنویسم پس مثل اکثر اوقات می نیمم می نویسم...

 

+ نوشته شده در  ۹۳/۰۸/۲۲ساعت 15:32  توسط افسانه | 
 

 

 

 

+ نوشته شده در  ۹۳/۰۴/۰۳ساعت 20:31  توسط افسانه | 

نه تو می مانی و نه اندوه؛و نه هیچیک از مردم این آبادی...
به حباب نگران لب یک رود قسم،
و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت،
غصه هم می گذرد...

 

+ نوشته شده در  ۹۳/۰۴/۰۲ساعت 22:26  توسط افسانه | 
 

پرده ای از جنس گلیم بین دو قسمت زنانه و مردان

صندی چوبی توی نماز خانه

بوی نم و رطوبت 

صدای آبشارها و...... حس ویلای شمال و لب آب

اونقدر نو حس رفتم که نماز عشا رو نیت شکسته کردم!!!

 

+ نوشته شده در  ۹۳/۰۴/۰۱ساعت 23:6  توسط افسانه | 
من نمی دونم آخه باختن که اینقدر نیاز به ردیف کردن تنقلات نداره !!!!

می گه: الان دروازه بان آرژانتین داره از بیکاری قلیون می کشه 

 

+ نوشته شده در  ۹۳/۰۳/۳۱ساعت 20:44  توسط افسانه | 
ایهاالناس! 

من وقتی از تنش کار پناه می برم تو نهار خوری دلم می خواد در آرامش کامل کوفتم رو بخورم.

نشین جلو من به وراجی

+ نوشته شده در  ۹۳/۰۳/۲۶ساعت 22:30  توسط افسانه | 
هر زنی در زندگی اش 3 بار لباس سفید می پوشه

لباس احرام من اولین لباس سفیدی بود که پوشیدم.....ومن پرتاب شدم به 23 سال قبل......

+ نوشته شده در  ۹۳/۰۳/۲۵ساعت 22:26  توسط افسانه | 
پشت سرم نشسته بود.از اول تا آخر هق هق گریه می کرد

من آروم

اون با صدا

سفری بود به روزهای  مدرسه و جنگ و عشق و شهادت و....

 

+ نوشته شده در  ۹۳/۰۳/۱۹ساعت 21:43  توسط افسانه | 
خسته ام 

خسته

هم جسم و هم روح

اندازه تمام ستاره هایی که امشب  می خوام سر بلند کنم و تو آسمون ببینم خسته ام

.

.

حالا اگر شانس من هست که امشب هوا ابری می شه تا نتونم خستگی ام ذو حتی به خودم هم ثابت کنم....

سگ پاچه ی حال و روزم رو گرقته....

 

+ نوشته شده در  ۹۳/۰۳/۱۱ساعت 18:49  توسط افسانه | 

بهشت بعضی از این کارگر های خدماتی منازل سرویس های بهداشتی هست!

می رن اون تو در رو می بندن و یه آب بازی اساسی راه می اندازن.بعد هم که پشت سرشون می ری تو می بینی آب از آب تکان نخورده!


+ نوشته شده در  ۹۲/۱۱/۰۲ساعت 18:58  توسط افسانه | 

حالا سال هاست رسیدم به این جمله عزیزجون که می گفت:

یه زمانی باید حسرت ببریم همدیگه رو تو خواب ببینیم....

دیشب خواب آقاجون رو دیدم

خدا رحمتش کنه....دلم خیلی براش تنگ شده....



+ نوشته شده در  ۹۲/۱۰/۱۹ساعت 18:57  توسط افسانه | 

- ما هر وقت گفتیم هندزفری تو گوشمه صدات رو نمی شنوم تو یادت افتاد 2 دقیقه یه بار صدام کنی !!!

- هر وقت پیاز داغ بعضی مناسبت ها داغ تر و زیادتر می شه یاد سیا*/*ست ا*/*نگلیس در ایران می افتم.

- هیچ وقت برای خواسته هایم به بنده های تو آویزون نشدم.فقط از شدت آویزون شدن به خودت حس تاب تاب عباسی بهم دست می ده.کمکم کن

 

+ نوشته شده در  ۹۲/۱۰/۱۲ساعت 22:39  توسط افسانه | 
 

حادثه :جمع شدن ۲۲ تا امضا

درخواست:تغییر مدیریت

تجربه بنده : صفر

راهنمایی مافوقین : در حد جلبک

حال من :خراب و تو گل گیر کرده

وضعیت کنونی : همه منتظر عکس العمل دیگری

 

+ نوشته شده در  ۹۲/۱۰/۰۳ساعت 18:5  توسط افسانه | 
 

تو نت دو تا تصویر بود از مکه و لاس وگاس

بعد زیرش نوشته بود:اگر الان به شما بگن یک جا می تونید برید سفر.همین الان انتخاب کنید کجا رو انتخاب می کردید.

از هر دو تون پرسیدم.

جواب هر دوتون مثل هم بود.

.

.

.

هیچی دیگه.از دیشب تا حالا من در حال تلاش برایتعدیل اعتماد به نفسم هستم....

 

+ نوشته شده در  ۹۲/۰۹/۳۰ساعت 7:12  توسط افسانه | 
یه عمری دنبال کارگری بودم که نماز خون باشه.متاسفانه در اکثر موارد نماز به کسی نمی دیدم.

امروز یکی برای اولین بار اومده بود.موقع رفتن گفت: من دوست دارم باز هم بیام اینجا.چون جزو معدود جاهایی بود که دیدم صاحب کارم داره نماز می خونه .....!

جل الخالق!!

قرار شد باز هم بیاد.

آدم خوبی بود.



+ نوشته شده در  ۹۲/۰۹/۲۸ساعت 18:38  توسط افسانه | 
 

صبح از جلوی پارک رد می شم تا برسم به محل کارم

این خانم ها بیش از اون چه که بابت پیاده روی کالری می سوزوند بابت حرف زدن و فک زدن کالری می سوزوند....!!!

 

+ نوشته شده در  ۹۲/۰۹/۲۵ساعت 22:15  توسط افسانه | 
 

نه به اون مافوق محترم ! که تو جلسات کوه کار رو می ریخت سرمون

نه به این یکی ! باید قبل از هر جلسه به ترفندهای مختلف یادش بندازم باید چی بگه و چی ازمون بخواد !!!

 

+ نوشته شده در  ۹۲/۰۹/۲۵ساعت 22:7  توسط افسانه | 
 

اول از هر چی این برای عنوان پست:

نگفته بودم:

از اوسط تابستان داشتم روی موضوع پایان نامه کار می کردم.کلی مقاله و ترجمه و....نهایتا تکمیل پروپوزال و تحویل.

کلی می خندیدیم به استاد فلانی که یک دفعه آخر شهریور موضوع پایان نامه دانشجویانش رو عوض کرده بوده !

اوج خنده و حیرت و دلسوزی برای دانشجوی دیگر همین استاد تغییر موضوع تو مهر ماه بود!

غافل از اینکه روزگار آبستن حوادث برای خودم هست.... اواخر آبان !!! موضوع پایان نامه ی من توسط استاد گرامی تغییر کرد و در کمال آرامش بهم اطلاع رسانی شد...

خلاصه هلاک شدم تا اینکه دیشب سرکارعالی ایمیل زدن که مقالات و مولکول های سرچ شده مورد تایید هستد شروع کن نوشتن پروپوزال.....

حالا یه برنامه سنگین تو دست دارم:

ارائه مطلب درسی برای مباحث نوین

یه جلسه سنگین مدیران

پروپوزال

سمینار درسی

و کماکان من می دوم و روزگار می دود.تا چه موقع باشد که در بستر قبر به آرامش ظاهری برسم.والا اون جا هم دارم حساب پس می دم و لگد به گور می زنم.

برم بخوابم که کلا داره فلسفه زندگی می ره زیر سوال....

شب خوش

 

+ نوشته شده در  ۹۲/۰۹/۱۵ساعت 1:12  توسط افسانه | 
 

۱- بچه هام دارن درس می خونن

۲- این ترم بدون حذف و افتادگی و....همه واحدهاشون پاس شده

۳- خونه ام مرتبه و هیچ جا گرد و غبار نیست

۴- با استعفام موافقت شده

۵-جومونگ تموم شده و من هر شب ۱۰ تا ۱۱ تهوع ندارم

۶-صبح ها کلی دنبال سوئیچ نگردم

.

.

.

ادامه دارد....

 

+ نوشته شده در  ۹۲/۰۹/۰۵ساعت 6:51  توسط افسانه | 
 

دیروز دنبال دیوار بودم که با صورت برم توش

بعد از ۳ ماه که کلی مقاله ترجمه کردم و مطالعه و....پروپوزال رو نوشتم و تحویل هم دادم .....موضوع پایان نامه توسط استاد محترم تغییر کرد

اس زدم برای خواهران محترم که حالا همه با هم بخونیم : همه چی آرومه من چقدر....

 

+ نوشته شده در  ۹۲/۰۹/۰۵ساعت 6:47  توسط افسانه | 
 

از من به شما نصیحت:

۱-هیییچ وقت با عجله ندوید سمت تلفن تا جواب بدید

هیچ کسی نمی خواد به شما چیزی بده.مطمئن باش ازت درخواستی دارن.

۲-مطمئن نباشید دوستی که بعد از حدود یک سال به شما تلفن زده بخواد حاتون رو بپرسه.مطمئن باشید ازتون درخواستی داره

 

+ نوشته شده در  ۹۲/۰۹/۰۲ساعت 22:55  توسط افسانه | 
 

تو نهارخوری اداره ما لیوان های شفاف یک بار مصرف روی میزها گذاشته اند.

آقا !! من هر وقت ماءالشعیر ریختم تو اینا بی اختیار یاد آزمایشگاه های تشخیص طبی افتادم !!

 

+ نوشته شده در  ۹۲/۰۸/۲۷ساعت 19:19  توسط افسانه | 
 

چه رسم بدی شده !هر کسی می میره یه چندتا عکس از جسدش می اندازن و می نویسن ۱۸+ !!!

خدایی اگر من مردم مدیون شمر ذی الجوشن هستید ازم عکس بندازید و با اون تیپ و قیافه  خفن !!! پخش کنید.

والله !

 

+ نوشته شده در  ۹۲/۰۸/۲۱ساعت 7:21  توسط افسانه | 
 

پوشیدن لباس رنگ روشن تو خونه یه ریاضتی هست برای خودش!

همیشه می مونی دستای خیست رو با چی خشک کنی  

 

+ نوشته شده در  ۹۲/۰۸/۲۰ساعت 21:8  توسط افسانه | 
 

تعطیلی برای یه کارمند یعنی تعطیلیه!

حالا عزا یا جشن؟

کلا همه یه جورایی زیر پوستی دارن ذوق مرگ می شن....

 

+ نوشته شده در  ۹۲/۰۸/۲۰ساعت 15:36  توسط افسانه | 
 

عمیقا دچار تالمات روحی شدم

جواب آزمایش رو گرفتم.تیروئید ندارم!

حالا باید برای علت اضافه وزنم دنبال پرتقال فروش باشم  .والا من که اهل پرخوری نیستم

 

+ نوشته شده در  ۹۲/۰۸/۱۹ساعت 19:28  توسط افسانه | 
 

مردم وقت ندارن سرشون رو بخارونن.اون وقت یارو اومده وب زده تا وب یکی دیگه رو نقد کنه!! به قول خودش دروغ های یکی دیگه رو آشکار کنه!

جل الخالق !!!

+ نوشته شده در  ۹۲/۰۸/۱۸ساعت 22:25  توسط افسانه | 
 

امروز روز بدی نبود

من امروز رو بد رقم زدم....

 

+ نوشته شده در  ۹۲/۰۸/۱۸ساعت 21:17  توسط افسانه | 
 

چه مییییی کنن این مرغ عشق ها با صدای جارو برقی !!

یعنی حال می کنندا

انگار تو جنگل های هندوستان هستن!!

 

+ نوشته شده در  ۹۲/۰۸/۱۸ساعت 0:16  توسط افسانه | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
اينجا مي نويسم.حرف هايي كه يا كسي مشتاق شنيدن اون ها نيست و يا من مشتاق گفتن براي كسي نيستم....
مي نويسم تا به يادگار بمونه براي عزيزانم...

پیوندهای روزانه
دیدن
برترین ها
شادانه
فان پاتوق
نیک صالحی
قطار وب گردی
تابناک
سایت الف
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
آبان ۱۳۹۳
تیر ۱۳۹۳
خرداد ۱۳۹۳
بهمن ۱۳۹۲
دی ۱۳۹۲
آذر ۱۳۹۲
آبان ۱۳۹۲
مهر ۱۳۹۲
شهریور ۱۳۹۲
مرداد ۱۳۹۲
تیر ۱۳۹۲
خرداد ۱۳۹۲
اردیبهشت ۱۳۹۲
فروردین ۱۳۹۲
اسفند ۱۳۹۱
بهمن ۱۳۹۱
دی ۱۳۹۱
آذر ۱۳۹۱
آبان ۱۳۹۱
مهر ۱۳۹۱
شهریور ۱۳۹۱
مرداد ۱۳۹۱
تیر ۱۳۹۱
خرداد ۱۳۹۱
اردیبهشت ۱۳۹۱
فروردین ۱۳۹۱
اسفند ۱۳۹۰
بهمن ۱۳۹۰
دی ۱۳۹۰
آذر ۱۳۹۰
آبان ۱۳۹۰
مهر ۱۳۹۰
شهریور ۱۳۹۰
مرداد ۱۳۹۰
تیر ۱۳۹۰
خرداد ۱۳۹۰
آرشيو
آرشیو موضوعی
دل نوشته هاي شخصی
برای خودم
برای همسرم
برای پسرانم
مذهبی
اجتماعی
داستان های آموزنده
دانستنیهای جالب
متن های زیبا
خانوادگی
گوناگون
تست هاي روانشناسي جالب
پیوندها
سکوت سرشار از ناگفته هاست
من و ام اس
خاطرات من
یادداشت های صحرا
گیلاسی
ذهن نوشته های خانم و آقای اردیبهشتی
زیر گنبد کبود
احساسات واقعی یک زن
43 سال تنهایی
حسنا بانو
من و روزهای سیاه و سپیدم
M
رها در باد
عشق اول
زندگی پنهانی
MM
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM





---------------------------------------------------------------------------------------------