X
تبلیغات
روزمرگی های یک زن
یادداشت های روزانه و شخصی
 

حالا می فهمم چرا بابا خیلی از کارهایی رو که انجام می داد با اینکه ربطی هم به ما نداشت برامون تعریف می کرد
.
.
.
الان مدت هاست صدقه که می ذارم برای اموات یا خیلی کارهای دیگه که انجام می دم برای پسرام تعریف می کنم
بذار یاد بگیرن
اون دنیا چشم ما دو تا به دست این دو تا هست...


 

+ نوشته شده در  92/03/04ساعت 6:53  توسط افسانه | 
هميشه دو درس رادر زندگي خود به  ياد داشته باش:

1.جسارت دربيان عقيده

2.جرات درپذيرش اشتباه
 
+ نوشته شده در  92/03/03ساعت 23:35  توسط افسانه | 
 

اصلا دوست ندارم ماشینم پژو باشه! که وقتی پلیس پشت بلندگو می گه:

پژو بزن کنار

پژو تند نرو

پژو.....

من کلی دور خودم بچرخم تا ببینم کدوم پژو رو می گه: پرشیا؟۲۰۶؟جی ال ایکس ؟ .....؟.....؟

 

+ نوشته شده در  92/02/31ساعت 18:40  توسط افسانه | 
 

باربا پاپا باربا ماما و... یادته؟

این هفته شکل الکتروشیمی هستم.هفته آینده شکل جداسازی

بعدش هم تصویر متحرکی از اسپکتروسکوپی.....

خدا قوت ....

 

+ نوشته شده در  92/02/29ساعت 21:57  توسط افسانه | 
 

آبروم رفت!

رفتم پیش رئیس یه موضوع روباهاش همهنگ کنم و فاتحه بخونم تو شکل یکی از مدیران تو مخی.

بعدش یه دفعه یاد فشار کار و ....افتادم و هق و هق زدم زیر گریه!!

یاد طاهره بخیر.تو خوابگاه حدود ۲۰ سال قبل.تو این مواقع آبروریزی می گفت:آبرو /شرف /حیثیت سه تاش یه جا رفت....

.

.

.

اهل تویسرکان بود.کسی ازش خبر نداره؟

 

+ نوشته شده در  92/02/29ساعت 17:40  توسط افسانه | 
 

نزدیک شروع تعطیلات تابستون که می شه حالی به حالی هستم!

اخم ها تو اداره گره خورده و مثل سگ پاچه می گیرم

یه عمر تدریس داشتم و حالی می بردم با تعطیلات تابستونی..... اما الان چی؟اول گرفتاری و سر و کله زدن و ....

به من چه !!!

والله!

 

+ نوشته شده در  92/02/28ساعت 21:28  توسط افسانه | 
 

خدا رو شکر شخصیت معروفی نشدم تا نگران تخریب قبرم بعد از مرگم باشم !!

عجب وضع و اوضاعی شده.....امروز یه تخریب قبر دیگه تو خبرها اومده...

 

+ نوشته شده در  92/02/28ساعت 7:6  توسط افسانه | 
 

امروز صبح به مامان نگاه می کردم.خوابیده بود روی تخت تو ااثش.

چقدر ضعیف و کوچک شده بود.... انگار نه انگار که سال ها قبل مامانم چه هیکلی داشت.

خدا بیامرزه عزیز جون رو.همیشه به مامان می گفت:رخش....

حالا اون رخش به سختی قدم بر می داره.نحیف شده و اون دست های سفید برفی اش با چروک های زیادی مزین شده...

.

.

.

آجی کوچیکه می دونم که بی صدا اینجا رو می خونی و بی دا احساست من رو دنبال می کنی.

غصه نخور.سایه اش بالای سرمون باشه حالا هیکل مهم نیست....

امشب صدقه ی ماهانه مامان و بابا رو واریز کردم به حساب خیری که صرف بچه های بی بضاعت می کنه....

 

+ نوشته شده در  92/02/27ساعت 22:31  توسط افسانه | 
 

فکر کنم در موقعیت آرامش قبل از طوفان به سر می برم!!

به طور مشکوکی مورد احترام و تکریم !!! مافوق محترم قرار گرفته ام!!!

خداوند ختم به خیر بگرداند....

.

.

.

کماکان به صورت ام پی تری درس می خونم.... موفق باشی افسانه خانم.

یادش بخیر تو خوابگاه . بیش از ۲۰ سال قبل.هر وقت الهه عطسه می زد می دید هیچ کسی هیچی نمی گه و محلش نمی ذاره.خودش به خودش می گفت: عافیت باشه الهه خانم!!  اینا که تو این اتاق هستند لال هستن!!

اهل جهرم بود.کسی ازش خبری نداره؟

 

+ نوشته شده در  92/02/23ساعت 21:28  توسط افسانه | 
 

هوا که ابری می شه و می پیچه به هم.....دلم می گیره

امروز عصر فورا پرده ها رو کشیدم و صدای تلویزیون رو زیاد کردم تا صدای باد و رعد و برق رو هم نشنوم.

 

+ نوشته شده در  92/02/22ساعت 20:50  توسط افسانه | 
 

دارم فکر میکنم:۲۰ سال طول کشید تا تصمیمم مبنی بر خوندن ارشد از حالت بالقوه تبدیل شد به بالفعل!!

فکر کنم خوندن دکترام بیفته به غالم برزخ

 

+ نوشته شده در  92/02/20ساعت 20:41  توسط افسانه | 
 

الکتروشیمی..... جداسازی....

فرصت اندک و مطالب سنگین و من خسته....

 

+ نوشته شده در  92/02/18ساعت 22:19  توسط افسانه | 
 

بعضی وقت ها اونقدر دوست دارم کلید اتاقم رو پرت کنم رو میزش و بزنم از اون اداره بیرون....

آخرش هم می دونم شبیه یه همچین اتفاقی می افته.

البته پرت نمی کنم.مودب می ذارم رو میزش.

تازه اون همه که تابلوئه هست برای من احترامی بیش از دیگران قائله...

کر جان بدهد سنگ سیه لعل نگردد                  با طینت اصلی چه کند؟بد گهر افتاد....

 

 

 

+ نوشته شده در  92/02/17ساعت 22:25  توسط افسانه | 
 

دو شاگرد پانزده ساله دبيرستان نزد معلم خود آمده و پرسيدند: استاد اصولا منطق چيست؟


معلم کمي فکر کرد و جواب داد: گوش کنيد، مثالي مي زنم، دو مرد پيش من مي آيند. يکي تميز و ديگري کثيف. من به آنها پيشنهاد مي کنم حمام کنند. شما فکر مي کنيد کدام يک اين کار را انجام دهند؟

هر دو شاگرد يک زبان جواب دادند: خوب مسلما کثيفه! معلم گفت: نه تميزه. چون او به حمام کردن عادت کرده و کثيفه قدر آن را نمي داند. پس چه کسي حمام مي کند؟ حالا پسرها مي گويند: تميزه! معلم جواب داد: نه، کثيفه، چون او به حمام احتياج دارد و باز پرسيد: خوب، پس کداميک از مهمانان من حمام مي کنند؟ يک بار ديگر شاگردها گفتند: کثيفه! معلم دوباره گفت: اما نه، البته که هر دو! تميزه به حمام عادت دارد و کثيفه به حمام احتياج دارد، خوب بالاخره کي حمام ميگيرد؟ 

بچه ها با سردرگمي جواب دادند: هردو! معلم بار ديگر توضحيح مي دهد: « هيچ کدام! چون کثيفه به حمام عادت ندارد و تميزه هم نيازي به حمام کردن ندارد! شاگردان با اعتراض گفتند: بله درسته. ولي ما چطور مي توانيم تشخيص دهيم؟ هر بار شما يک چيزي را مي گوييد و هر دفعه هم درست است معلم در پاسخ گفت: خوب پس متوجه شديد، اين يعني: منطق! و از ديدگاه هر کس متفاوت است.

 

+ نوشته شده در  92/02/16ساعت 16:1  توسط افسانه | 
 

دیروز نزدیکی های ظهر یه حس خنکی و آزادی تو انگشت های پای راستم حس می کردم...

کلی با آرامش و اعتماد به نفس تو اداره مانور دادم و....حدود ساعت ۴ داشتم تلفنی صحبت می کردم.دیدم کسی به کسی نیست.پاهام رو آوردم بالا و گذاشتم روی صندلی نزدیک میزم....

.

.

.

اگر دیروز تو یکی از ادارات دولتی یه خانم رو دیدید که با کفش پاره!! که ۳ انگشت های پاش بیرون زده داره قدم رو می کنه بدونید افتخار آشنایی با همدیگه رو داشتیم....

 

+ نوشته شده در  92/02/15ساعت 17:1  توسط افسانه | 
 

یه خط ایرانسل گرفتم برای اس زدن همگانی به همکاران

از طریق نت هم مستقیم شارژ می کنم همیشه

دیشب هم همین کار رو انجام دادم. نوش جون هر کسی که موبایلش به جای موبایل من شارژ شد!!

چشمم کور می خواستم دقت کنم شماره ی اشتباه تایپ نکنم

مثه بز !!!

 

+ نوشته شده در  92/02/05ساعت 19:54  توسط افسانه | 
 

فکر کن! بازرس از در بیاد تو و تو بهش بگی:

چه خوب شد زودتر اومدید ! از دیروز کلی نظافت کردم اتاق رو و کلی هم مراقب بودم تا دوباره به هم نریزه !!

حالا دیگه خیالم راحت شد!!!

 

+ نوشته شده در  92/02/03ساعت 20:3  توسط افسانه | 
 

امروز داشتم حسابی اتاقم تو اداره رو مرتب می کردم.

یعنی وضعی بود! همکارم می گفت نتیجه نمی ده! کشوها رو بکش بیرون هر چی هست و نیست بریز تو کشوها و فایل ها...

یاد حرف بابا لفتادم.هر موقع مهمان داشتیم و می افتادیم به جون خونه می گفت بی دلیل نیست که می گن مهمان حبیب خداست.

فردا بازرس داریم.

امروز متوجه شدم بازرس هم حبیب خدا هست...

 

+ نوشته شده در  92/02/02ساعت 20:35  توسط افسانه | 
 

دارم یه نمونه پر وپ وزا ل می نویسم.

قرار هم هست چهارشنبه ارائه بدم.فکر کن! تو یه شب. تو چند ساعت زمان.با حداقل اطلاعات...

این یعنی فاجعه

یعنی شوت شدن از پنجره کلاس به توی حیاط

یا شاید هم به قول مهدیه این یعنی پوز خند استاد و سکوت به دلیل رعایت سن و سالم!!!

 

+ نوشته شده در  92/01/31ساعت 23:20  توسط افسانه | 
 

یه هم اتاقی داشتم تو خوابگاه.هر وقت یه سوتی خفن می داد می گفت:

آبرو  شرف  حیثیت.... سه تاش یه جا رفت!

امروز بی اختیار یادش افتادم.

تو یه جلسه بسیار مهم با حضور بیش از ۴۸-۴۹ نفر داشتم یه سری عدد و رقم رو می خوندم و همه یادداشت می کردن.

یه لحظه حس کردم بعضی با تعجب نگاه می کنن.

بعضی ها با تردید یادداشت می کتن

.

.

.

با اعتماد به نفس کامل عینکم رو از تو کیف در آوردم زدم و گفتم: یه زحمت بکشید من تکرار می کنم ببینید کدام اعداد باید تغییر کنن

 

+ نوشته شده در  92/01/26ساعت 19:50  توسط افسانه | 
 

دیدید تو تی وی معمولا وقتی یه پدر و فرزند(بدون مادر) هستند چه زندگی آرومی دارن؟

و وقتی یه مادر و فرزند هستند چقدر مشکلات دارن و نمادی از بدبختی هستن؟

 

+ نوشته شده در  92/01/25ساعت 18:45  توسط افسانه | 
 

پرواز كن آنگونه كه مي‌خواهي....

و گرنه پروازت مي دهند آنگونه كه مي‌خواهند

 

 

+ نوشته شده در  92/01/25ساعت 12:43  توسط افسانه | 
 

از ۴ روز پیش یه شاخه گل رز کندم و گذاشتم تو یه لیوان آب روی میز تلویزیون

بعدش ترسیدم بریزه رو دم و دستگاه! گذاشتمش کنار میز تلویزیون!

هی رفتم و اومد از کنارش و گفتم آخرش پام می خوره بهش می ریزم

گل طفلی پلاسید....

باز لیوان کنار میز رو زمین بود.....

تا امشب که بلاخره پام خورد و لیوان چپه شد و زمین خیس و....

حالا یه دلشوره جدید گرفته منو! می ترسم یکی پاش بره رو لیوان خورد بشه تو پاش....

 

+ نوشته شده در  92/01/25ساعت 1:36  توسط افسانه | 
 

چه بارندگی بود امروز عصر!

ابرها اونقدر سیاه بودن و همه جا رو تاریک کرده بودند که ماشین ها چراغ ها رو روشن کرده بودن....

آدم یاد مقدمه عذاب الهی می افتاد...

 

+ نوشته شده در  92/01/21ساعت 23:35  توسط افسانه | 
 

شانس منو می بینی؟

شب ها هم تا خود صبح خواب کارهای اداره رو می بینم!

جل الخالق...

 

+ نوشته شده در  92/01/16ساعت 10:57  توسط افسانه | 
 

یعنی من هلاک این آرامش هستم....

تا شب تنها تو خونه.درس-حیاط-چای-نسکافه-نت گردی-تی وی و....

خدایا شکرت

 

+ نوشته شده در  92/01/15ساعت 17:49  توسط افسانه | 
 

صدای قورباغه های توی باغ که تازگی پیداشون شده منو می بره به دوران کودکی..... تابستان های حیاط خونه پدری و  شام خوردن های توی بهارخواب و خوابیدن توی پشه بند و....

تازه پیداشون شده.

اینا می خونن و من قربون صدقه شون می رم....

امروز غروب با یه لیوان چای رفتم نشستم نزدیکشون.از صداشون حدس می زنم ۲ تا بیشتر نباشن.

 

+ نوشته شده در  92/01/15ساعت 0:17  توسط افسانه | 
 

دیشب می گم:من تازه دارم کم کم عادت می کنم تو نوشتن تاریخ ۹۰ ننویسم و بنویسم ۹۱

حالا باید به ۹۲ عادت کنم

واقعا که وقتی آدم ها بزرگ می شن فاصله بین فصل ها کوتاه می شه....

از خواب هم کوتاه تر می گذره.مثل یه قیلوله ی کوتاه.....

سال خوبی داشته باشیم.همه با هم....

.

.

.

**************

عید رو دوست دارم بخاطر تعطیلات دور هم بودن با پدر و مادر و خواهرا با دل خوش و.....فقط همین.

 

+ نوشته شده در  91/12/29ساعت 9:0  توسط افسانه | 
 

یادمه بچه که بودم تو گفتمان کمی تا قسمتی خشن !! از یه خانمی شنیدم که به دو تا خانم دیگه گفت:پدر خر!

اون موقع خیلی برام عجیب بود.به بابای اونا چه ربطی داره؟اونم بابایی که فوت کرده!!

حالا سال ها گذشته و مواقعی پیش اومده که هیچ کلمه ای به اندازه ی پدر خر !! نتوسته حس عصبانیت و حرص من رو تقلیل بده....

.

.

.

امشب بارها و بارها در خلوت خودم با غلظت هر چه تمام تر این کلمه رو زمزمه کردم....

 

 

+ نوشته شده در  91/12/27ساعت 22:25  توسط افسانه | 
 

هیییییی

آقا ما سه شنبه تو یه جلسه ای از دست یه مافوقی !!! خیلی ناراحت شدیم.

این تو دل ما بوووووود تا امروز ۳ بعد اظهر که حسابی کرم خودمو ریختم و اساسی خنک شدم

اصلا هم کینه ای نیستم.ولی آدم ها باید بدونن که با هر فردی رفتار در شان اونو داشته باشن

خدایا شکرت که این فرصت رو به من دادی  والا تا آخر عید تو نقشه بودم

 

 

+ نوشته شده در  91/12/26ساعت 23:19  توسط افسانه | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
اينجا مي نويسم.حرف هايي كه يا كسي مشتاق شنيدن اون ها نيست و يا من مشتاق گفتن براي كسي نيستم....
مي نويسم تا به يادگار بمونه براي عزيزانم...

پیوندهای روزانه
دیدن
برترین ها
شادانه
فان پاتوق
نیک صالحی
قطار وب گردی
تابناک
سایت الف
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
خرداد 1392
اردیبهشت 1392
فروردین 1392
اسفند 1391
بهمن 1391
دی 1391
آذر 1391
آبان 1391
مهر 1391
شهریور 1391
مرداد 1391
تیر 1391
خرداد 1391
اردیبهشت 1391
فروردین 1391
اسفند 1390
بهمن 1390
دی 1390
آذر 1390
آبان 1390
مهر 1390
شهریور 1390
مرداد 1390
تیر 1390
خرداد 1390
اردیبهشت 1390
فروردین 1390
اسفند 1389
بهمن 1389
دی 1389
آذر 1389
آبان 1389
مهر 1389
شهریور 1389
مرداد 1389
تیر 1389
آرشيو
آرشیو موضوعی
دل نوشته هاي شخصی
برای خودم
برای همسرم
برای پسرانم
مذهبی
اجتماعی
داستان های آموزنده
دانستنیهای جالب
متن های زیبا
خانوادگی
گوناگون
تست هاي روانشناسي جالب
پیوندها
سکوت سرشار از ناگفته هاست
من و ام اس
خاطرات من
یادداشت های صحرا
گیلاسی
ذهن نوشته های خانم و آقای اردیبهشتی
زیر گنبد کبود
احساسات واقعی یک زن
43 سال تنهایی
حسنا بانو
من و روزهای سیاه و سپیدم
M
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM